البته که میتونی :)

سلام سلام

خب بالاخره شدددد😍 بعد از تقریبا یه هفتههه.. بالاخره یه خونه پیدا کردییییم اونم دقیقا همونجایی که میخاستیم و شد اون چیزی که باید میشددد. درسته بعضی وقتاش یکم سخت بود، بعضی وقتا با کلی استرس گذش، یه جاهاییش اعصابم خورد شد، یه جاهای دیگه اش گریه کردم ولییی انجامش دادمممم و خب این بین یه جاهایی هم کلی خوش گذش. تجربه ی خییلی خفنی بوود. کلی چیز جدید یاد گرفتم. یکم ازون هیجانایی که واسه زندگیم میخاستمو تجربه کردمممم، حرف زدن با بقیه برام آسون تر شد. و فهمیدم که چقد آدما میتونن خوووب باشن و نباید از حرف زدن باهاشون بترسم:))

صاحب کلی چیزای جیگول میگول شدم😍🥺 که عکس یکیش تو پست قبله و شاید بعدا عکس بقیشو براتون گذاشتم. و دیگه اینکه تولد گرفتییییم و سوپرایز بازی کردیم😆 و خلاصه خووش گذش خیییلی و خیلی خوشحالم داریم وارد مرحله ی اسباب کشی میشیم و این مرحله رو خییلی دوس دارم🥺❤️

و دیگه اینکه خدایا شکرررت واسه همه چییی

  • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۰۰

نمی‌تونم خودمو ناامید کنم.

آسون نیست. اگه آسون بود جای تعجب داشت! شایدم میتونست آسون باشه.. نمیدونم..

فقط کاش همه سختیش برا خودم بود. کاش عزیزانم همراه با من سختی نمیکشیدن.. اینکه مامان بابام نگرانن و خب نمیتونن نباشن.. اینکه داداشم مجبوره پا به پام بیاد و چقد براش سخته.. و یوسفم.. که کلی استرس داره و کلی نگرانه.. کاش همه ی این نگرانیا و سختیا و استرسا برا خودم تنها بود. اینجوری کارم آسون تر بود. اینکه الان تهرانم درسته داره سخت میگذره ولی واسم خیلی بهتره از وقتی خونه بودم و منتظر.. الان خیلی بیشتر از اونموقه حس زندگی دارم. سختیش بیشتر بخاطر اذیت شدن عزیزامه.. اینکه الان ناامید بشم خیلی چیز خنده داریه. اینکه بخام الان اینجوری برگردم.. اصلا نمیتونم.. واقعا نمیتونم اینجوری برگردم.. من نیومدم که برگردم. به هیچ عنوان. من میمونم و انجامش میدم. این سختیا حس زندگی دارن. این سختیا میگذرن. و مطمعنم پشیمون نمیشم. ناامید نمیشم و ناامید نمیکنم. قول میدم.

  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۰۰

نید.need

دوس دارم یه زندگی هیجان انگیز داشته باشم و کارای بزرگی انجام بدم.


اتفاقای خوب خوب دارن میفتن بالاخره. انتهای سال ۹۹ خییلی قشنگ بود. و ابتدای ۱۴۰۰ قراره خیییلی قشنگتر باشه.


کارت بانکیم منقضی شده بود، عوضش کردم و وقتی سال ۱۴۰۴ رو ، روش دیدم خییلی حس خوبی بود. کلا به سالای ۱۴۰۰ به بعد کلی حس خوب دارم و مطمعنم قراره بهترین باشن:)


ولی می‌دونین.. جمعه ها خیلی یجورین! منظورم از جمعه ها، میتونه روزایی که بیکاری، تو خونه ای و هوا ابریه هم باشه!


دوس دارم کارای بزرگ کنم. دوس ندارم بیکار باشم. دوس دارم کارایی که دوس دارمو انجام بدم. دوس دارم در حال حرکت باشم. و این ساکن بودن امروز خیلی یجوری بود.


فیلم دیدن خوبه به شرطی که بتونم احساساتمو کنترل کنم و فیلمارو با زندگی واقعی در هم نیآمیزم.


فتوشاپ میخام به شدت و براش به لبتاپ نیاز دارم!


یه کارایی هس که میخام انجامشون بدم و امیدوارم برنامشون جور بشه.


صبر کردن خیلی سخته. و وقتی جمعه باشه، تو خونه باشی و هوا هم ابری باشه، خیلی سخت تر میشه


دلم سفر میخواد. همون دور دنیایی که میخام برم در آینده. ولی خب درین لحظه بهش نیاز دارم. خیلی


 

  • جمعه ۲۲ اسفند ۹۹

آدرستیای یک

قرار بود برم. دوسالونیم پیش قرارشو با خودم گذاشتم. قرار گذاشتم که برم. مستقل شم. دورشم. زندگیمو اونطور که میخام بسازم.

دوسالونیم پیش.. یه برنامه ی پنج ساله ریختم. برنامم این بود که ازون لحظه، تا پنج سال بعد، یه مقدار خیلی زیادی اوکی شدم، برنامه ها پیش رفتن و اون چیزایی که میخاستم اتفاق افتاده.

خیلی عجیب پیش رفت همه چی! سعی کردم از خدا شکایت نکنم بخاطر اوضاع. درسته اتفاقای خوشایندی نبود ولی با تمام وجودم میدونستم این مقدمه ی چیزاییه که میخام. و افتادنشون لازمه.

دوسالونیم گذشته. ازون لحظه ای که تصمیم گرفتم.

چن روز پیش به آقای غلامی گفتم که فقط سه ماه دیگه چاپخونم و دیگه نیستم.

وقتشه دیگه. همه چی جوری شده که لازمه برم. کی فکرشو میکرد انقد راحت بشه؟ یادتونه تو یکی از پستام میگفتم نمیدونم چجوری مامان بابامو راضی کنم؟ باورتون میشه که بگم الان راضین؟ و حتی حمایتم میکنن:)

هم ته قلبم اطمینان دارم که تا سه ماه دیگه میشه و هم کمی استرس دارم.. که نباید داشته باشم! نه؟ باید از ته قلبم ایمان داشته باشم به اینکه میشه. 

نمیدونم دقیقا قراره چی بشه! قبلا نمیدونستم دقیقا کجا میرم. فقط گفته بودم میرم. و خب حالا قراره که برم تهران:) چون یوسف تهرانه. و چ جایی بهتر از جایی که اون باشه؟

هنوزم نمیدونم دقیقا قراره چی بشه! شاید اوضاع سخت باشه. شایدم آسون. ولی هرچی باشه قراره بسازمش. یا شاید بهتره بگم (بسازیمش)

بعضی وقتا با خودم میگم اگه یوقت یوسف نباشه چی؟ بازم میرفتی تهران؟ اگه رفتی و بعدش نبود چی؟ بازم ادامه میدی؟ امیدوارم که نبودنی اتفاق نیفته.. ولی خب در هر صورت جوابم به خودم آره‌ست. ادامه میدم. و تمام سعیم رو میکنم اوضاع رو خوب بسازم تا نبودنی اتفاق نیوفته.

حس و احوالم هیچ وقت ثابت نبوده. کیه که حسش ثابت باشه اصن؟:)) چیزی که میدونم اینه که در هر صورت لازمه که من حالم خوب باشه. در هر شرایطی. لازمه. که. حالم. خوب. باشه..ولی خب بعضی وقتاهم یادم میره:!


اینکه اینجا، چنلم، اینستا، یا هرجای دیگه کمرنگ شدم. بخاطر اینه که مثلا الان اینهمه نوشتم و بعد از تموم شدن متنم، قبل اینکه میخام پست رو منتشر کنم، یه چی تو مغزم میگه: خب ک چی؟ شورشو دراوردی توعم:/

آه خدایا من نمیدونم قراره تا کی با خودم درگیر باشم. کی دوتای درونمو میتونم یکی کنم. واسه دوتای درونم خیلی پیشرفت کردم. تو یه سری از مسائل تونستم هماهنگشون کنم ولی هنوزم دوتااان-.- و منو تو کارام اذیت میکنن :/

نوشتن و حرف زدن واقعا برام سخت تر از همیشه شده وااقعا. و تف تو چس اعتماد بنفسم و بقیه ی اعتماد بنفسی که ندارم:/

  • چهارشنبه ۶ اسفند ۹۹

آدرستیا: رویاهایی که خاطره شدن

**

کل برنامه هارو ریخته بودیم. همه چی داشت همونجوری که میخواستم پیش می‌رفت. استرس و ذوق قاتی بود:) قرار بود نصف راهو با یکی از دوستام بریم. ولی یکی دو روز به آخر، به مشکل خورد و با کلی معذرت خواهی گف که نمیتونه بیاد. ناراحت نشدم و درکش کردم. در هر صورت، من این کارو انجام می‌دادم. من داشتم رویامو واقعی می‌کردم واین چیز کمی نبود:) هرطور شده باید می‌رفتم. پس مامان بابامو راضی کردم که تنها برم. و رفتم.

***

از قطار پیاده شدم. ذوق و استرس. قندم افتاده بود. چمدونو دنبال خودم کشیدم و به سمت پله برقی رفتم. پله ها بالا رفت و بعد از طی کردن یه مسیر پل مانند، به سالن ایستگاه رسیدم. نوری که از سمت در، از لابه لای جمعیت تابیده میشد، یکی از اولین قشنگیا و حس خوبا بود. از در رفتم بیرون و روشنایی رو دیدم. آدما رو دیدم. خیابونو دیدم. نفس کشیدم. رفتم سمت خیابون. اسنپ گرفتم. تا وقتی به لوکیشن مورد نظر برسم کلی استرس کشیدم. رسیدم. منتظرش بودم بیاد. نمیدونستم از کدوم سمت قراره بیاد. دو طرف خیابونو میدیدم و اون لحظه ها، چقد قشنگ بودن:,)

دیدم که داره میاد. خودمو از ماشین انداختم پایین و چمدونم رو هم.. نمی‌دونستم چیکار کنم. خشکم زد. استرسم بیشتر شد. خواستم برم سمتش ولی پاهام یاری نمی‌کرد. ماسک زده بود. از همون فاصله چشماشو می‌دیدم. خدای من.. چشماش:,)

رسید نزدیکم. قلبم تو سینم خودشو اینور و اونور میزد. هنوز خشکم زده بود. دستشو اورد سمتم. دست همو گرفتیم:,) بهترین حس دنیا. رفتم بغلش، همونجا. وسط خیابون. واسه چند لحظه. سرم رو سینش بود. ضربان قلبامون.

چمدونمو گرف. دست دیگشو محکم گرفتم. استرس و ذوق. هردومون داشتیم. با دو تا دستم دستشو محکم گرفتم و رفتیم سمت خونه. هیچی نمیگفتیم. وسط راه گف خوبی؟ گفتم نه:,) باورم نمیشد. اونم باورش نمیشد.

رسیدیم خونه. از پله ها رفتیم بالا.پشت در واستادیم. بچه ها خونه بودن. برگشتم سمتش. نرفتیم تو. چمدونو گذاش زمین. رفتم بغلش. چندین دقیقه:,) بالاخره یکم جدا شدیم. چشاشو میدیدم:,) خدای من.. چشماش. گفتم چقد چشات قشنگه:,) ماسکامونو در نیاورده بودیم هنو:)) ماسکمونو دراوردیم. دستاشو دور صورتم گرف، گف کی گفته تو جوش جوشیی؟ خیلییی گوگولیییی:,) صورتامون بهم نزدیکتر شد. لبامون رسید به هم. چشامون بسته بود. هنوزم باورم نمیشد. داشتم لمسش می‌کردم ولی باورم نمیشد. نکنه داشتم خواب میدیدم.

کلاهم از سرم افتاده بود، موهامو تو دستاش گرف گف موهات چقد خوشگله:,) دیگه نمیتونستم رو پام واستم. گف میخای همینجا بشینیم؟ موافقت کردم. همونجا پشت در، رو به روی هم نشستیم. دستای همو محکم گرفته بودیم. همدیگه رو نگاه می‌کردیم. طاقت نیاوردم. رفتم بغلش باز:,)

***

مربوط به عنوان: اگ از قبل اینجا بوده باشین و پستامو خونده باشین، حتما در جریانین، ک کلی رویاهای این مدلیمو نوشته بودم:)

توضیحات تکمیلی: منو یوسف تو مجازی آشنا شدیم. دو ساله همو میشناسیم و یک ساله که باهمیم. و این اولین دیدارمون بود:)

+ هنوز به ۱۴۰۰ نرسیدیم ولی هم اکنون صدای منو از آدرستیا میشنوین:)

  • دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۹

نودونه

اینطوریه که من همیشه به خودم شک دارم. همیشه. تو موارد خیلی کمی میتونم یه نظر قطعی بدم. مثلا حتی اگه کسی بهم به صورت واضح بدی کرده باشه من بازم مطمعن نیستم که اون واقعا قصدش بدی کردن به من بوده باشه! بخاطر همین شک داشتنمه که قدرت تصمیم گیریم هم خیلی پایینه. قدرت حرف زدنمم همینطور. حرف زدن خیلی سخته واسم. تصمیم گرفتن تو همه ی شرایط خیلی سخته واسم. و اینارو من تو خودم دارم ضعف میبینم. خب این واقعا ضعفه. نیست؟ وقتی نتونی حرف بزنی و از خودت دفاع کنی‌. وقتی نزدیک سه ساله من هنوز با همه ی دادگاه رفتنا به هیچ نتیجه ای نرسیدم. آخه تو هیچکدوم ازون جلسه ها تونستم حرف بزنم؟ نه! انتظار نتیجه گرفتن میخام داشته باشم؟ ازینور بابام بد و بیراه میگه به مسئولین و قاضی و وکیلی که نتونستن تا الان هیچ کاری واسم کنن و تکلیف مارو یه سره کنن. ولی خب دقت که میکنم میبینم مشکل از خودمه. از خودمون. ازینکه من هیچی نگفتم. هیچوقت هیچی نگفتم و اونا چیکار میخاستم بکنن با هیچی نگفتن من؟! یکم بیشتر دقت کردم. دقت کردم تا بفهمم چرا من اینجوریم. دقت کردم و دیدم بابام همیشه از تلفن زدن وجواب دادن تلفن فراریه. دقت کردم ودیدم مامانم همیشه کلی ساکت و مظلومه.دقت کردم و دیدم تو خونه ی ما هیچکی نمیتونه یه تصمیم قطعی بگیره. حتی واسه کوچیکترین چیزا.مثلا حتی واسه اینکه چه ساعتی بریم بیرون اوکی تره! حتی واسه اینکه کجا بریم. واسه اینکه چی بپوشیم. دقت کردم و دیدم که من از بچگی همینجوری بزرگ شدم. هیچوقت به اندازه ی کافی بیرون نرفتم. منظورم از بیرون رفتن، توی جامعه بودنه. جایی که بتونی آدمارو یاد بگیری. یاد بگیری چیکار کنی. یاد بگیری کجا چی بگی. همیشه تو یه نقطه ی امن کوچیک خودمون بودیم. یه محدوده ی کوچیک که تازه متوجه شدم چقد بابام ازینکه پاشو ازین محدوده ی کوچیک بیرون بذاره میترسه. انقد همیشه اوضاع همینطور بوده که ناخودآگاه من همیشه تو خونه بودنو به بیرون ترجیح میدادم. همیشه یه جایی رو میخواستم که ارامش باشه. یه محدوده ی امن که آروم باشه. تا وقتی که ازدواج کردم. خیلی یهویی همه چی عوض شد. خیلی خیلی یهویی. اصن دنیا یه جور دیگه شده بود. همه چی خیلی عجیب بود. خیلی عجیب. خانواده ای که واردش شده بودم زمین تا آسمون با خانواده ای که توش بزرگ شده بودم فرق داشت. البته اگه سن ۱۶ سالگی رو میشه بزرگ حساب کرد! خب زود ازدواج کردن، رسم مضخرفیه که بعضی جاها هست و انقد که ازش حرف شنیدم و واسم مضخرفه، دلم نمیخاد درموردش بیشتر بگم. اره من وارد اون خانواده شدم. یه خانواده ای که کلا همیشه بیرون بودن. بازم منظورم از بیرون همون جامعست. برعکس خانواده ی من که کلی ساکت و کم حرف بودیم، اونا همیشه کلی حرف داشتن واسه گفتن. وقتی زمان گذشت وبیشتر باهاشون بودم، متوجه شدم که کوچیکترین اتفاقای زندگیشونو کلی آب و تاب میدن و یه عالمه پیاز داغ بهش اضافه میکننو واسه بقیه تعریف میکنن! این بنظر من خیلی عجیب بود ولی واسه اونا یه چیز عادی بود. اصلا باور داشتن به اینکه درستش همینه. اینکه اون اتفاق کوچولو واقعا همینقد زیااد اهمیت داره و داشته و اینایی که بهش اضافه میکنن پیاز داغ نیست! انگار واقعا همینجوری که میگن اتفاق افتاده! خیلی عجیب بود واسم. و خب منم فکر کردم شاید واقعا درستش اینه و ما از اول اشتباه زندگی کردیم! ینی این شکی که من میگم به خودم دارم همیشه، واقعا در همین حد زیاد بود! که بگم اوکی زندگی اینا درسته. ولی اینطور نبود. اون پیاز داغایی که میگفتم گاهی دروغای خیلی بزرگی میشد. ولی بازم واسه اونا عادی بود. خلاصه آره. خانواده ها زمین تا اسمون متفاوت بودن از هم و ما تقریبا از همون اول یه سری مشکلات برامون پیش اومد. ولی من با این مشکلات چیکار کردم؟ من هیچوقت سعی نکردم حلشون کنم. تقصیر من نبود. من فقط بلد نبودم. من تاحالا با این چیزا مواجه نشده بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. آخه اصلا بعضی چیزایی که مشکل شده بودن خیلی خنده دار بود.. و واسه هرکی میگی، باور نمیکنه دلیل طلاق دو نفر بخاد چنین چیزایی باشه! آخه واسه اونا کوچیکترین مسئله‌ای  خیلی خیلی مهم بود. و دقیقا همون مسئله ی کوچیک واسه خانواده ی من هیچی نبود! اونا از کاه کوه میساختن، در صورتی که خانواده ی من اون کاهو بدون اینکه اهمیتی بهش بدن فوت میکردن تا بره کنار. و منه شونزده هفده ساله ی اون زمان نمیدونستم چجوری میتونم این مسئله رو درست کنم. گرچه که درست کردنش کار من نبود. همچین ازدواجی اصلا درست نبود. اینکه بدون شناخت کامل خانواده ها و خودشون، دو نفر ازدواج کنن و بعد بخوان تفاوت هاشونو کنار هم اوکی کنن. نمیگم غیر ممکنه. شاید میشه. ولی وقتی که اون دو نفر واقعا از ته دل همدیگه رو دوست داشته باشن و باهم بشینن پی راه حل. و با هم کنار بیان. نه که صرفا بخاطر اینکه بالاخره هرکسی یه روزی ازدواج میکنه بری خاستگاری یه نفرو خب تو هم مثل همه ازدواج کنی دیگه. با یه نفر ازدواج کنی و با هم زندگی کنین! ولی این واقعا زندگیه؟ بخدا نیست. خیلی وقته نمیتونم آدمای اطرافمو درک کنم. کاراشون، زندگیاشون واقعا مسخرس. یه روتین وار که از رو هم تقلید میکنن و تکرارش میکنن. اینایی که میرن خاستگاری. بدون شناخت. شناخت اخلاق ها و رفتار ها منظورمه. میرن خاستگاری. اصلا واسشون مهم نیست دقیقا اون خانواده تو فضای خونشون چجورین. صرفا با دونستن یه چیز کلی که این خانواده کیه و پدربزرگاشون کی بوده و فامیل کی هستن و تمام. خب اونا یه دختر شونزده ساله دارن. پونزده، چهارده، سیزده و حتا کمتر.. واقعا کمتر:( و میرن خاستگاری. چرا میرن خاستگاری؟ چون پسرشون دیگه بیستو دو سالشه! بیستوپنج سالشه! یا بیشتر و بالاخره باید زن بگیره دیگه. باید یه زندگی تشکیل بده! خب دختر همسایه چن سالش بود؟ پونزده؟ آره. عه خانواده ی خوبین. عه خب بریم خاستگاری! رفتن جواب منفی بود. دختر اون یکی همسایه چی؟ همسایه ی کوچه ی بالایی و پایینی. اره همه ی کسایی که اون طرفا تو خانوادشون یه دختر دارن. بریم خاستگاری. بالاخره یکی جوابش مثبت میشه دیگه. چراا؟ واقعا چراا؟ من دارم گریه میکنم و اینا رو مینویسم. چون واقعا خیلی دردناکه. این سبک زندگی خیلی دردناکه. و حالا که بیست سالمه دارم اینو میفهمم. حالا که همه چیشو تجربه کردم. حالا که نزدیک سه ساله درگیر طلاق گرفتنم. الان دارم میفهمم که این چیزی که اینا بهش میگن زندگی چقد خنده داره. چقدر دوست نداشتنیه که میبینم دختره هجده ساله اومده و کارت چاپ میکنه واسه جشن دندون دراوردن بچه‌ش. بنظر اونا قشنگه. ولی واقعا قشنگه؟ اینکه دختر بیست ساله دوتا بچه ی کوچیک پشت سر هم داشته باشه قشنگه؟ اره از زاویه های دیگه شاید قشنگه. ولی اون دختر بیست ساله زندگی کرد؟ اره داره زندگی میکنه. ولی بنظر من قشنگ نیست. مادر بودن قشنگه ولی تو زمان خودش. ازدواج کردن قشنگه ولی تو زمان درستش. خیلیا ازدواج کردن و کنار اومدن. به قول قدیمیا سوختن و ساختن. یکی از عزیزترین دوستام تو یازده سالگی ازدواج کرد. ینی حتا زودتر از من و الانکه شونزده سالشه. الانکه میبینم چقد سخته براش. ناراحت کنندس. اون تو یازده سالگی چه میدونست که ازدواج خوبه یا بد؟ اصلا اوکی اینکه هر زندگیی و ازدواجی بالا و پایینای خودشو داره درست. ولی چرا یه دختر یازده ساله باید تجربش کنه؟ چرا منه شونزده ساله باید تجربش میکردم و قشنگترین سالای عمرمو اونجوری میگذروندم؟ چرا الان باید هر روز رو گوشی من پیام ابلاغیه از دادگاه بیاد؟ چرا باید هیچی از هجده سالگیم نفهمیده باشم؟ سخت داره میگذره. این روزا سخت داره میگذره واقعا. سعی کردم با تمام قدرت نداشتم این سختیارو بگذرونم. با همه ی اعتماد به نفس نداشتم. با همه ی ساکت بودنم و همه ی حرف هایی که نتونستم بزنم. سعی کردم ازین روزای سخت واسه ارتقای خودم استفاده کنم. خب من خیلی بهتر شدم. ولی هنوزم به اندازه ی کافی قوی نیستم. من از ۹۸ تا الان دارم با دادگاه رفتن، زندگی تو جامعه رو یاد میگیرم. و این هنوز ادامه داره.. سخته و من مجبورم این سختیارو بگذرونم.. با همه ی این اوصاف من سعی کردم اتفاقای قشنگ برا خودم بسازم. سعی کردم کارای مفید انجام بدم. و خب موفق بودم. هنوز خیلی راه دارم. هنوز خیلی باید قویتر بشم. طبق تجربم تا الان، سختیا و ناراحتیا و بدیا مدت زیادی خاطرم نمیمونن. فقط باید منتظر باشم تا تموم بشه و زودتر فراموششون کنم. در هر صورت با اینکه داره سخت میگذره، اتفاقای قشنگی هم کنارش هست، ک کمکم میکنه تا خوب باشم. امشب هم یلدام مبارکه:)) یلدای شماهم مبارک باشه:)

  • يكشنبه ۳۰ آذر ۹۹

اینجا متیس است.

سلاام پس از مدتی:))

چطورین؟ من خوبم. یکم پیچیدم ولی خووبم‌. خب یکم ازین روزهایی که گذشت براتون بگم که هیچ‌جا راحت تر از وبلاگ نمیشه این کارو کرد:))


واسه ماشین ثبت نام کرده بودم ولی برنده نشدم:/ خب عب نداره دوباره و دوباره ثبت نام میکنم و بالاخره ماشین دار میشم حالا چه با برنده شدن، چه از هرجای دیگه.


دو سه هفته پیش بابا برای اولین بار ماشین بهم داد بدون اینکه خودش باهام باشه و با داداشم رفتم سر کار:)) اگه اونجا رو که وقتی میخواستم از پارک در بیام، چراغ کوچیکه ماشینو کوبیدم پشت ماشین جلویی رو فاکتور بگیریم، بقیش خوب بود:))

و خب بعدازون فک کردم دیگه از ماشین خبری نیس. ولی همچنان بود:)) و تازه دیروز تنهای تنها رفتم سر کار. خب اینجاهم یه سری فاکتور گیری ها اگه کنیم که ولش نمیخواد تعریف کنم:/ بازم خوب بود:))


عاقا خیلی روزام شلوغه. و خیلی خسته میشم. زمان زیادی واسه تمرین زبان ندارم. و تمرینام رو هم میشه:( خوابم رو نمیتونم کنترل کنم. نمیتونم صبح زود بیدارشم. فقط میرم سرکار و خسته کوفته برمیگردم خونه و حس انجام کارای دیگم خیلی کم میشه چون خستممم..


هرچقد حساب کتاب میکنم حقوقم به خرجام نمیرسه:( من میخاستم برم منبع درامد داشته باشم که از خرجام کم کنم، تازه هزینه بنزینمم اضافه شده به بقیه هزینه هام:/ و خب یه سری کارای کوچولو میشه با حقوقم بکنم ولی خب. دوست دارم یه کاری کنم که پول بیشتری دربیارم ولی نمیدونم چییی:/


با اولین حقوقم واسه یوسف کفش الستار که دوست داشت گرفتم و یدونه ازین موتور فلزیای کوچولو که فانتزی طورن:)) چون موتور دوست داره خییلی. و من نیز دوست دارم بتونم یه روزی براش واقعیشو بگیرم. ینی میشه؟:(

+عکسایی که برام فرستاد: +یک +دو :))


درمورد پست هایی که به سمت مشتری بودن، که دو قدمش رو نوشتم، هنوز ادامه دارن. ولی فعلا دست از نوشتنشون برداشتم. باشد تا در آینده تر ها اینارو تعریف کنم:)) 


و در انتها: (عکس)

  • شنبه ۲۴ آبان ۹۹

این من هستم.

سلام. خب من این چالش رو قبول کردم:)) و زهرامیم جان خیلی ممنونم ازت که منو به این چالش دعوت کردی❤️

 

۱. در تلاشم که هر روز بهتر از روز قبل باشم.

۲. هیچوقت دوست ندارم خواسته یا ناخواسته حرفی بزنم که کسی از دستم ناراحت بشه!

۳. رنگای پاستیلی(مخصوصا یاسی و صورتی)، زبان انگلیسی، شافل، فتوشاپ، نوشتن، کفشای اسپرت، لباسای گشاد، و تمام چیزای رنگی رنگی را عاشق می باشم=)

۴. اکثر کسایی که کنارمن یا میشناسنم همیشه بهم میگن خیلی مهربونی.

 

من هم دعوت میکنم از شیدا، ، نیلی، کنت‌ویلیام و Neo Ted

(اطلاعات بیشتر درمورد این چالش)

  • شنبه ۱۰ آبان ۹۹

کالیستوی کوچک

تورو خدا بیاین بگین اینکه من یه جعبه بزرگ پاستیل گرفتم تا برا دوستم بفرستم اوسکلی نیست:(( امروز همش داره میخوره تو ذوقم آخه:((( آخه من این خرگوشه رو میخوام:(( امروز رفتم دیدم صورتیشو فروخته:( هنوز امید دارم چون گلبهیش هست:( ولی نباید بگیرمش:( چون ۲۰ سالمه:( چون اگه بخرمش پول خرج کردن اضافیه:(( آخه خدایا چرا من بیست سالمه:( خودم نمیتونم این حد از روحیات بچگانمو درک کنم:( کودک درونم سر این چیزا بغض میکنه:( و من خودم نمیتونم درک کنم چه برسه به بقیه:(

  • دوشنبه ۵ آبان ۹۹

دومین قدم به سمت مشتری!

به روی خودم نمیاوردم هیچی رو! نه اعتراضی میکردم نه طوری رفتار میکردم که انگار چیزی شده. من فقط منتظر فرصت بودم. و اون از آرامش ظاهری من کلافه بود. منتظر اعتراض من بود. تا دوباره شروع کنه. تا توقعات بیجای خودشو برای بار هزارم بگه و انقد منو تحت فشار قرار بده تا به چیزایی که میخواد برسه!

هنوزم نمیتونم درک کنم که چطور یه آدم میتونه انقد برده ی پول باشه! نمیگم دوست داشتن پول بده! اصلا بنظرم پول جزو بزرگی از خوشبختیه. اما وقتی خودت تلاش کنی و بدستش بیاری. نه که بخوای به زور و به ناحق از کسی بگیریش. اینکه بخاطرش انقد بی‌وجدان باشی. انقد عقده‌ای و خودخواه باشی.. اصلا قابل توصیف نیست. شخصیت عجیبی داشت و داره. 

خب کجا بودم؟ عید بود. اره عید بود. ولی باید شوق و ذوقی برای چیدن سفره‌ی هفت سین میداشتم؟ درسته به روم نمیاوردم ولی خب نمیشد در این حد اوکی بنظر برسم. سفره‌ی هفت سین رو خواهرش و مادرش اومدن چیدن. اره دیگه از همون مادرشوهر بازیای رایج که ممکنه هرجایی دیده باشین.

گفتم منتظر ششم بودم. ششم قرار بود واسه کارش بره تهران و شرایط طوری بود که من نمیشد باهاش برم. البته که صدهزاربار شکر.

ششم شد. موقعی که داشت میرفت پشت سرش آب ریختم. با همه‌ی عذابایی که باعثشون شده بود، من بازم نمیتونستم آرزوی بدی واسش داشته باشم! شاید احمقانه بود. شاید بچگانه بود. شاید مهربونی بیش از اندازه.. نمیدونم چی بود. ولی من بیش از حد ساکت بودم و شاید بیش از حد گذشت میکردم.

پدر و مادرش موقع رفتنش اومده بودن. و قرار بود وقتی رفت، من باهاشون برم خونشون.عملی کردن برنامه هایی که تو مغزم بود خیلی برام سخت بود. من تا اونموقه هیچ جور استقلالی نداشتم. به طور کلی میشه اینجوری گفت که هیچوقت تنهایی تا سر خیابون هم نرفته بودم. تا قبل ازدواجم همیشه با مامان بابام بودم و بعد ازونم که خب.

خب اول قرار بود وسایلمو بردارم و یه تاکسی بگیرم برم خونه. ولی میدونید چی بود؟ با اینکه وقتی میخواستم این کارو بکنم اون تو شهر نبود، بازم میترسیدم. شاید یجور فوبیا نسبت بهش داشتم. نمیدونم دقیقا چرا!!

ولی برنامه عوض شد.من با پدر مادرش رفتم خونشون. شب, عروسی دعوت بودن. منم با مادرش و خواهرش رفتم. واسم بهترین فرصت بود. گوشی زهوار در رفته ای که به جای گوشی خودم بهم داده بود و از کیفم دراوردم و به زنعموم پیام دادمو آدرس دادم تا بیان دنبالم. چرا به مامان یا بابام نه؟ چون سر ارتباط با گوشی باهاشون، قسم خورده بودم. هرچند که این قسم زورکی و خودخواهانه رو قبول نداشتم. و هیچ جور قسم این مدلی رو هم. به هر حال..

بعد از چند دقیقه پیام اومد واسم. نمیخواستم بیخبر برم که یهو ببینن نیستم! مادرشو صدا زدم. گفتم بابام اومده دنبالم و دارم میرم. تعجب کرد. اگه چند لحظه بیشتر میموندم شاخای سبز شده رو سرشو میدیم. آخه میدونید! مادرش از همه چی خبر داشت. نه. بهتره بگم همه ی اینا دستور خودش بود وعمل پسرش!

آره خلاصه من فقط گفتم دارم میرم و میدونستم چند لحظه بیشتر بمونم جلومو میگیره. سریع رفتم بیرون. دم در، عموم و زنعموم تو ماشین منتظرم بودن. وقتی نشستم تو ماشین داداشمم دیدم که عقب نشسته. منو دید گریه‌ش گرفت و همو بغل کردیم. شبیه فیلم هندی شد؟:))

قبل اینکه راه بیوفتیم خواهرشو دیدیم که دوید بیرون تا ببینه من با کی میرم. خواهرش دید من دارم با عموم میرم ولی روزای بعدش میدونید چی گفتن؟ گفتن معلوم نیس با کی رفته! کجا رفته! و کلی تهمت زدن بهم..

رفتم خونه. بعد از تقریبا بیست روز. مامان بابامو بغل کردم. خواهر کوچیکم غریبی میکرد:)) ولی تو اون لحظه ها به معنای واقعی کلمه خوشحال بودم. از دیدنشون.

نیم ساعت نشد که رسیده بودم خونه. دایی بزرگش و زنداییش اومدن دنبالم! اومدن دنبالم! باورتون میشه؟ گفتن چرا این کارو کردی؟ تو که علی رو میشناسی. میدونی بفهمه چی میشه؟ خیله خب حالا که مامان باباتو دیدی. بیا برگرد. حالا که مامان بابامو دیدم! کمتر از نیم ساعت:) 

میتونستم برگردم؟ کجا برمیگشتم؟ قبل اینکه بیام یه هفته‌ی تمام به اومدنم فکر کردم. میدونستم چی میشه. اون آدمی نبود که ازین موضوع راحت بگذره. اگه تا الان انقد عذاب و دوری و سختی بهم داده بود، بعد ازون خونم رو تو شیشه میکرد.

من نیومده بودم که برگردم..

  • سه شنبه ۲۹ مهر ۹۹
Hi:)
موضوعات