مشتریِ سه

* سلام:) می‌دونم نیستم. ولی خب سعی می‌کنم باشم:))


** خب میخواستم بگم که هیچوقت سرما رو همراه با پفک نخورین:) زیرا اینجانب وقتی با موهای خیس و به اجبار رفتم بیرون و یخ زدم و بعدش همراه با خواهر و برادرم پفک خوردم و تا راه خونه تو ماشین چرت زدم، از همون موقع که از ماشین پیاده شدم تا الآن سرم اینور اونور میره و گیج می‌زنه و حتا هنوز هیچی نخوردم و فکر می‌کنم فقط خواب بتونه درمان باشد و دگر هیچ..


*** عاقا نتایج امتحانا اومد و من کلی ذووق:)) به نخود میگم قبول شدم میگه دمت گرم چن شدی؟ و من میگم خداوکیلی نمره هامو نپرسیدم فقط گفتم نتایج چیشد و گفتن قبول شدی و منم گفتم اوکی بای=]


**** در راستای کنکور اقداماتی انجام دادم و به لطف خدای متعال خوب و خوب تر پیش می‌رم:)) دعا کنید برام دعا میکنم براتون..


***** خب قرار بود برا خودم لباس مباس و اینا بدوزم. نه که ندوخته باشما.. تازه یکی دو روز پیش پارچه گرفتم، تا یه جاهایی پیش رفتم ولی هنوز خیلی کار داره‌.. و نکته‌ی خاک به سرمش اینجاس که جنس پارچه به اون مدلی که من میخواستم نمیخوره و عملا میشه گفت حتا شاید کلا خرابش کردم:/⁦  

ولی خب من تسلیم نمیشم و ادامه می‌دم و ادامه میدم و ادامه میدم


پ.ن: عاقا وقتی داداشم برا خواهر کوچیکه کارتون دانلود میکنه ما اکثرا خانوادگی می‌شینیم می‌بینیم و فیض می‌بریم. بعد الان یه کارتونی دانلود کرده خیلی خفن‌طوره از نظر من البته:)) لنتی دختره یه پا مرد عنکبوتیه واسه خودش و اینا.. بعد پسره هم که یه پا زورو تشریف داره:)) بعد اینا وقتی یه اتفاقی تو شهرشون میفته و مثلا میخوان از قدرتاشون استفاده کنن یدونه نقاب فقط جلو چشاشون میاد و با اینکه رنگ و مدل موهاشون خیلی تابلوئه ولی خنگول‌طورانه، بازم هیشکی نمیدونه دختره و پسره همونان که تو دبیرستان با هم هم‌کلاسین!! لاناتیا! :))

پ.ن دو: یه چن روزیه به این نتیجه رسیدم که اگه شبا زود بخوابم نصف مشکلات زندگیم حل میشه:)) و آلان دختر خوبی شدم؛ دیشب زود خوابیدم امشبم میخوام زود بخوابم:))

پ.ن سه: راستی دیشب یه خوابِ عجیبِ خفن دیدم؛ یه طوری بود که یکم باید وحشت می‌کردم، ولی با خونسردی کامل و شجاعتی غیرقابل وصف در مقابل شرارت مغزمو بکار انداختم و خیلی آبکی خودمو نجات دادم:))

باشد که در بیداری هم همینقدر شجاع و باهوش و خفن باشم من:)))

  • دوشنبه ۷ بهمن ۹۸

مشتریِ دو

عاقا سلااام.. عاقا کلی حس خووب دارمم=)) عاقا کلی همه چی خوبهه =)) کلی این چند روز خاطره‌ی خوب خوب تصور کردم =))) کلی هم خداروشکررر


** این عکس  رو دیدم و کلی ذووق کردم و دلم خواست منم واسه هرچیزی که میخوام داشته باشم، یه شیشه این مدلی داشته باشم و براش پس‌انداز کنم😍 بعد یهو متوجه شدم من هیچ منبع درامدی ندارم:/ دردناک بود حقیقتن :/


*** فردا نتایج امتحانا میاد و من تازه میخوام برا کنکور شروع کنم به خوندن! خاک به سرم یا چی؟:))


**** تو پینترست که میگشتم عکس تیشرتای جیگول میگول و باحال زیاد دیدم؛ بعد اصن خر ذوق شدم از زیباییشون در عین سادگی *_* قراره فردا برم دو رنگ پارچه بگیرم برا خودم همانندشون بدوزم *_* اره همینقد هنرمند =)) اگه خوب شد بعد عکسشم بهتون نشون می‌دم *_*


پ.ن: این تصور کردن خاطراتم اینطوریه که جلو جلو و از برای آینده، برا خودم چیزای خوب خوب و قشنگ تصور می‌کنم و کلی هم کیف میده=) پیشنهاد میشه به شدتتت:))

پ.ن دو: لازم به ذکره که بگم هدفم از دانشگاه هنر تهران به دلایل نازیبا و همچنین دلایل دیگرِ زیبایی پریده به دانشگاه مشهد [ زیباییش بیشتره البته :)) ]

پ.ن سه: لازم به ذکر تره که بگم دیشب که نه، ولی شبِ قبلترش، کلی خواب باحال دیدم بعد اینهمه وقت و اینهمه خوابِ ناجور. اصن چقد باحال، چقد خوشگل =دی

پ.ن چار: عاقا اگه آهنگ خارجکی گوش میدین، این آهنگه رو بزنید به بدن که کلی خوبههه =))) [ از وقتی دانلودش کردم تا آلان خرذوقانه همینطور هی دارم گوش میدمش:دی ]

+ دریاف‌باکیفیت‌اصلی !

+ دریافت‌باکیفیت‌فرعی !

  • دوشنبه ۳۰ دی ۹۸

مشتریِ یک

* عاقا اول از همه بگم که شیدااااااا تولدت مبارک=*


** و از فیزیک در همین حد فقط بگم که تموم شد به سلامتی..


*** خیلی دوس‌دارم حرف بزنم ولی انگار بدموقع اومدم که حرفم نمیاد.. کلا یه چن وقتیه انگار زیاد حرف زدنم نمیاد.. و اگرم چیزی میگم چرتو پرته:/ :دی


**** خب داشتم میگفتم که میدان انرژیم خیلی عجیب و غریب و خارج از قوانین فیزیک کوانتوم عمل می‌کنه:! خب هر میدانی، چه میدان پتانسیل، چه میدان مغناطیسی یا هرچیز دیگه‌ای، قوانین خاص خودشو داره و در حالت های مختلف با فرمول های مختلف میشه دلایل و خیلی چیزای دیگش رو مشخص کرد..

ولی میدان انرژی که من در خودم حس می‌کنم خیلی عجیبه! در عین حال خیلی انرژی پذیره و سریعا انرژی اطرافش رو میگیره و مشابه به همون میشه! ولی خب در یه حالت هایی هم دقیقا برعکس میشه!

و نمی‌تونم تشخیص بدم که میدان انرژیِ وجود من، در چه حالت هایی و به چه علت هایی انرژی هارو میپذیره و باهاشون رابطه‌ی مستقیم داره و در چه حالت‌ها و علت هایی باهاشون نسبت وارون داره! ( می‌دونم الان دارین میگین این چی داره میگه:/ باید بگم که اثرات مخربِ فیزیکه:/ )

( ولی خب نکته‌ی لازم به ذکر اینه که خودم میفهمم دارم چی میگما:! )


***** عوق می‌زنم از عشق، شاید نه از عشق! ولی از هر حسی که میخواد نزدیک به عشق بین دو نفر بشه.. یه حس تضادِ لعنتیه.. یه احساس بیگانگی! که عشق رو دوست داری ولی حس نزدیک شدن بهش، باعث میشه تک‌تک سلولات انزجار ازش رو فریاد بزنن:/ و یه چیزی شبیه بغض ( نه خود بغض! یه چیزی شبیهش! ) تو گلوت به‌وجود میاد که دلت میخواد عوق بزنیش:/


****** خب من خیلی چیزا دوست دارم، ولی درمورد اینکه میخوام به چه چیزی برسم شک دارم! و این حس شک رو دوست ندارم:! اینکه می‌دونی چی دوست داری ولی شک داری که دوست داشتنت درسته یا نه؟ اینکه میخوای به چنین چیزی برسی درسته یا نه؟ خب اصلا چرا باید اشتباه باشه؟ چرا حس شک دارم نسبت به همه چی؟ چرا میخام هدف داشته باشم و وقتی میرم بنویسم کلی چیزایی که دوس دارم به ذهنم میاد و می‌نویسمشون.. ولی برای همشون شک دارم! برای رسیدن بهشون! خب چه مرگته؟:/


******* انگار تو بدنم پره از پروتون! یا پره از الکترون! انگار بدنم پره از یکی ازین دوتا و کل وجودم دارن همدیگه رو دفع میکنن! و انگار همه‌ی احساساتم و همه‌ی اجزا و جوارحم دارن متلاشی میشن! آره آره همینه! میدان انرژی بدنم نمی‌تونه همزمان هم پروتون داشته باشه هم الکترون تا یه حالت تعادلی توش ایجاد بشه و همین باعث حسای تضادی میشه که دارم! یه لحظه تو وجودم پره از حس مثبت.. انقد زیاد که هِی مثبتا همدیگه رو دفع میکنن و کل وجود مثبتم متلاشی میشه:! و یه لحظه‌ی دیگه کل وجودم پره از منفی و همینطور منفیا همدیگه رو دفع می‌کنن و باز متلاشی میشم و هِی مثبت، هِی منفی.. و این میشه تضاد و تضاد و تضاد!!!

خب انگار تا اینجاشو خوب اومدم و یه چیزای دستگیرم شد:/ 


پ.ن‌: انگار حرفم نمیومد:| ولی خب چرت و پرت خیلی گفتم!

پ.ن دو: من نمیخواستم دیگه از فیزیک حرف بزنم:( ولی انگار جنبه‌ی دو روز فیزیک خوندنم ندارم:/ ببین چطور قات زدم همه‌چیو باهاش!

پ.ن سه: عاقا، پیگمی میگه همه حرفاتو فکراتو چیزایی که از ذهنت میگذره رو به من بگو! میگه بالاخره باید یه نفر باشه که بتونی همه‌ی حرفاتو حساتو بهش بگی تا ذهنت درگیر خودش نباشه؛ ولی من هرچقدر فکر می‌کنم نمی‌تونم چنین یه نفری پیدا کنم! مثلا من الان انقد چرتو پرتای تو ذهنمو نوشتم.. خب اینجا تو وبلاگمه و من مخاطبم شخصِ خاصی نیست و حتا بیشتر با خودم حرف می‌زنم!

ولی اگه همه‌ی اینارو بخوای به یه نفر بگی، خب اون یه نفرِ بدبخت هنگ میکنه نمی‌دونه چی بگه یا چه غلطی بکنه:/ بعد همونطور هاج و واج نگات میکنه یا چون حرفات باعث شده اونم قاتی کنه یهو یه چی میگه که باعث میشه خودتم بیشتر قاتی کنی و اینطوری بیشتر متلاشی میشی! :|

پ.ن چار: والا بخدا:|

پ.ن پنج: ازین به بعد ستاره‌هام افزوده میشن؛)

پ.ن شیش: و عنوان ها رو به تعداد مشتری‌ها می‌برم بالا تا بعد از پست نوشتن، دربه‌در دنبال عنوان نگردم؛))

پ.ن هفت: من امشب قرار بود ساعت ۱۱ بخوابم=]

پ.ن هشت: یه چیز دیگه یادم رف بگم.. ممکنه پیگمی اینجارو بخونه! البته احتمالش خیلی کمه شاید نیم‌صدمِ‌درصد! ولی خب بازم میخاستم بگم که اگه میخونی فعلا به روی خودم و خودت نیار لطفا پلیییز=]]

  • چهارشنبه ۲۵ دی ۹۸

نوشتن صد هدف و آرزو !

۱. دانشگاه هنر تهران

۲. گرافیست حرفه‌ای بشم

۳. نویسنده‌ باشم

۴. رمان خودمو بنویسم

۵. سفر به هرجای دنیا

۶. کلی قدم بزنم تنهایی

۷. پیگمی رو ببینم

۸. نخودجان رو همینطور

۹. و همه‌ی دوستای دورم رو

۱۰. گواهینامه بگیرم

۱۱. ماشین خودمو داشته باشم

۱۲. پاراگلایدر سوارشم

۱۳. مامان بابامو بفرستم کربلا

۱۴. ویلا ساحلی

۱۵. ورزش متداول

۱۶. کلی دستبند ببافم

۱۷. یه اتاق رنگی رو به دریا

۱۸. لباسامو خودم نقاشی کنم و طرح بکشم روشون

۱۹. کلی بوم نقاشی

۲۰. کلی ماژیک هایلایتر و براش

۲۲. کلی رنگ و آبرنگ و قلمو

۲۳. کلی روان‌نویس نوک نمدی رنگی

۲۴. پیانو و نواختنش

۲۵. کلی کتاب لیست کنم و بخونم


* اولین هدف همین بود! نوشتن صد تا از اهداف و آرزوهایی که تا اخر عمر میخوای بهشون برسی.. تا الان بیستوپنج تا شدن فقط! 

واسه گذر این روزا و خبرای ناخوشِ پی‌درپی واقعا نمیشه چیزی گفت.. کلی حالم خوب نبود بخاطرشون و ازینورو کلی کار دارم که باید انجام بدم ولی دست‌و‌دلم به هیچی نمی‌ره.. یکم تو بارون واستادم افاقه نکرد.. چند دقیقه‌ای که مطی‌بغلم‌بود یکم حس خوب و فارغ ازین دنیا شامل حالم شد..

عاقا یکم فازُ عوض کنیم:)) دیشب عکس گل نرگسی که تو بارون گرفتم رو برا پیگمی فرستادم میگه اسم این گل چیه؟😂 کلی اذیتش کردم سر اسمش.. آخرم هرچی میگم اسمش نرگسه باور نمیکنه😂

باورتون میشه من هنوز درگیرم با فیزیک؟=]

پ.ن: تاحالا راهکارهای واقعا عملی برای استفاده کمتر از گوشی رو داشتین که نتیجه بگیرین؟ چی بودن؟

  • شنبه ۲۱ دی ۹۸

اوضاع وقتی عوض میشه که خودت عوض بشی!

سالام سالام:))

* تا حالا شده احساس گشنگی کنین ولی گشنتون نباشه؟ من همیشه گشنم ولی سیرم=]

اینکه یه‌نفر واسه گریه کردن به دسشویی پناه ببره خیلی غم‌انگیزه:/ مگه نه؟

* از اثرات جوگیر شدنم، پاک کردن چنلم بود. که با موفقیت انجام شد:]

جدیدا پی بردم که بهتره جای خورد کردن اعصابم با فکر کردن به کارایی که نباید انجام بدم و انجام میدم، به کارایی که باید انجام بدم و انجام نمیدم فکر کنمو به مرور انجامشون بدم تا کم‌کم جای اون کارایی که نباید انجام بدمو بگیرن =))

و اینکه دارم برا خودم، صد تا از هدف ها و ارزوهایی که میخوام تا آخر عمر بهشون برسمو می‌نویسم. خیلی باحاله اصن. شماهم برا خودتون بنویسین=]

پ.ن: تصمیم گرفتم که ازین به بعد وختی جوگیر شدم چیزمیزامو پاک نکنم که بعدش پشیمون نشم اینجوری؛/ باشد که موفق شوم..

پ.ن دو: عاقا شماهم پستاتونو قبل انتشار چارصدوبیستوشیش بار میخونین یا فقط من این مدلیم؟

  • چهارشنبه ۱۸ دی ۹۸

تو تاریکی نمی‌بینی.. من نشونت میدم..

عاقا من گفتم زیاد حرف نزنم... فهمیدم وقتی زیاد با کسی حرف می‌زنم بعدش حالم بد میشه، فهمیدم و به خودم گوشزد کردم باز جدی نگرفتم..

الان میخام بگم به خودم، خیلی جدی..

که با هیشکی زیاد حرف نزن خب؟

حتا با اونی که خیلی برات عزیزه

حتا اونیکه حس میکنی خیلی میفهمتت

با هیشکی با هیشکی با هیشکیییی زیاد حرف نزن

اصن تو حرف نزنی کسی نمیگه لالی

خیلی عجیبه خیلی.. نمیدونم چرا اینطور میشم یا شایدم میدونم ولی نمیدونم چطوری بگم..

فقط میدونم این فاصله‌ی یکی دو هفته‌ای از همه خیلی حالمو خوب کرده بود

اینکه الان تل نصب کردم و هی دوستا و همکلاسیا و هرکی هرکی بهم پیام میده خیلی میره رو مخم.. اینستامم پاک کردم دوباره.. اونم رو مخم بود خیلی.. اگه نتونم استفاده تلگراممو کنترل کنم اونم باز پاک میکنم.. حتا پابجیم پاک میکنم.. وای حس میکنم رد دادم.. وای من حتا دیگه جنبه‌ی حرف زدنم ندارم.. این چه کوفتیه..

  • دوشنبه ۱۶ دی ۹۸

(= شبیهِ خودت شو..

* تازه از امتحان زیست برگشتم و دارم از وسط نصف میشم-_- الان حتی فکر اینکه بخوام برم فیزیک بخونم آزاردهندنست چون واقعا دارم از وسط نصصصف میشم-_- اقا دارم از وسط نصف میشم ینی وااااقعا دارم از وسط نصف میشمممم:/ 

این ستاره‌ی اولو، ظهر که از امتحان اومدم نوشتمش ولی خب الان تازه اومدم ادامه حرفامو بنویسم و دلم نیومد این حس زیبای از وسط نصف شدنو پاک کنم :دی

رفته بودیم لوازم تحریر، بعد برا مُطی کتاب‌رنگامیزی و مدادرنگی گرفتیم. بعد یه طرف لوازم تحریریه کلا کتابای کمک درسی بود. بعد عاقا اصن خیلی خوشگل بودن=] ینی من هیچوقت فکر نمیکردم از دیدن کتابای درسی و کمک درسی انقد ذوق کنم:دی انقد خوشگل بودن برام که دلم میخواس از همشون داشته باشم=] حتی فیزیک=]❤️

ظهر مهدی رو گوشی مامان پابجی نصب کرد؛ بعد میبینم رفته داره به مامان یاد میده چطور بازی کنه :دی یعنی اگه موفق بشه به مامان یاد بده من میرم کارشو تو کتاب «غیرممکن‌ها ممکن میشوند» ثبت می‌کنم=))

آقا ظهر از شدت نصف‌شدگی و کلا فشار این چن وخت، نتونستم دیگه جلو خودمو بگیرم و تل و اینستامو نصب کردم=/ ولی واقعنی حقیقتنی نذاشتم از کارای مفیدم چیزی کم بشه=/ تازه کتاب خوندنم به کارای مفیدم اضافه کردم. ظهرم تصمیم گرفته بودم امروز فیزیک نخونم ولی خوندم. به خودم افتخار کنم یا خیلی ندید بدیدم :دی (آخه دو صفحه فیزیک افتخارش کجاس خدایی=\)

عاقاااا دوستای گمشده‌ی وبلاگی‌چنلیمو که خیلی وقت بود گم کرده بودم، پیدا کردمممم😭⁦♥️⁩ اصن فکر نمیکردم نصب تل و اینستا انقد پر از خوشحالی و اتفاق خوب باشه:)) خدایا شکرت اصن :))

یکی دو روز پیش یه  موزیکطورِ  خیلی خوشگل شنیدم که یکی از بچه ها تو چنلش گذاشته بود؛ انقد که خوشم اومد ازش کل شعرشو گذاشتم این سمت چپ وبم:)) بعد فرداش یه تیکه آخرشو که تکرار شده بود برداشتم، باز شبش تیکه اولشم برداشتم، باز روز بعدش دوباره تغییرش دادم:/ و فقط موند همون یه جمله‌ای کع الان هس=]

خب می‌دونین اینکه گوش داده بشه خیلی فرقشه با خوندن متنش.. بعد من هی با خودم فکر کردم اینجوری خوشگلیشو از دست میده.. پس کلا موزیکشو میذارم:)) دوس داشتین گوش بدین.

پ.ن: راستی چنل تلگرام زدم. یعنی داشتم قبلا ولی خب اون قبلیو به هیشکی ندادم. یه چن بار دادما ولی باز منصرف شدم=|​ ​​​​​​خلاصه که الان یه جدیدشو زدم و این یکیو به همه میدم =]]

اون بالا، تو منو هس اگه دوس‌داشتین بیاین. قدمتون رو تخم چشام=))

  • شنبه ۱۴ دی ۹۸

یاد گرفتم اینو که هرچی میخوامو فقط کافیه بخوام..

* دیروز با مامانم بیرون بودیم؛ بعد از یه فروشگاه لوازم خانگی و پلاستیکی و اینا یکم خرت و پرت گرفت.. بعد در اخر یه ست کفگیر ملاقه اون بغل دست فروشندهه بود که مامانم گفت ازونم بذاره براش..

بعد اون آقاعه هم صورتیشو گذاشت.. بعد آقاعه پاشد رفت اونور مغازه، پیش مشتری دیگش..

بعد مامانم به کفگیر ملاقه ها نگاه میکردو گفت: آبیش بهتر نبود؟

با یه لبخند مسعودطورانه! گفتم: آبیشو دوس داری؟

بعد اونم فقط با لبخند گفت: فکر میکنم اون روشن‌تره، بهتره..

بعدم آقاعه اومد و هیشکدوم هیچی نگفتیم و حساب کردیم و رفتیم خونه:|

بعد از همون دیروز هروقت می‌رم تو آشپزخونه، چشمم میوفته به اون کفگیر ملاقه صورتی میگم کاش میگفتم آبیشو بده:|

الان عذاب وژدان دارم ازینکه می‌دونستم مامانم آبیشو دوس داره ولی هیچ کاری براش نکردم:|

* عشق‌جانم اومده میگه: آبجی شیر میخوری یا چایی میخوری؟ میگم: چایی میخورم.. میگه: هردوش؟ میگم نه عزیزم چایی.. باز دوباره میگه: هردوش؟ میگم: نع فقط چایی:/ میگه: خب هردوش با هم بده نباید بخوری مریض میشی.. 

بچم هِی میخواس من بگم هردوش بهم پند اخلاقی‌خوراکی بده :)) بخدا نمی‌دونستم وگرنه انقد مقاومت نمی‌کردم:))

* دیشب کلی با نخود‌جان حرف زدیم، زر زدیم، عصاب همو خورد کردیم، دردودل کردیم، خندیدیم، یه مراسم پشم ریزونم داشتیم تازه=))خلاصع قراره نقشه‌های شومی رو بعدا ها با هم عملی کنیم=]

* صبح پیگمی پی‌ام داد. داشتیم حرف میزدیم.. گفت الان دارم راه میرم بذا یه جا پیدا کنم بشینم بهت پی‌ام میدم.. بعد هنوز جایی پیدا نکرده بشینه بچم=)

تازه چند دقه پیش به زور زنگو فحشو دعوا فهمیدم هنوز زندست=]

* عصری از مود پرتقال‌ کپک زدم اومدم بیرون.. رفتم تو حیاط.. بوی بارون بود=) بعد برگای درختاهم ریخته بودن=) بعد چشامو بستم.. قدم زدم.. تصورای خوشگل کردم برا خودم.. یه لبخند گنده زدم=)

بعد برگشتم خونه نشستم سر درسومشخم=]

* دیگه حس می‌کنم دارم کور میشم انقد که این نمونه سوالارو از تو گوشیم نوشتم=]

* و دیگه اینکه کاش کتابا هم دکمه سرچ میداشتن=]

پ.ن: راستی یه نتیجه گیری هم داشتم طی امروز اینکه وقتایی که زیاد حرف می‌زنم طی ساعات آیندش دچار حس های ناخوشایندی میشم. پس نتیجه میگیریم کم گوی و گزیده گوی و خلاصه گوی باشم همیشه.. حتی اون وقتایی که خدا نصیب نکنه یهو جو میگیره جلو حرف زدنمو نمی‌تونم بگیرم.. ازین به بعد باید بتونم بگیرم دیگه=]

چند لحظه بعد، پ.ن دو: خب پس حلع ینی میتونی دیگه؟

من: خب معلومه که نه=]]

پ.ن سه: یه واقعیتی رو هم میخوام اعتراف کنم اینکه بعضی پستام تا ساعت ها پیش‌نویس می‌مونن فقط بخاطر نداشتن عنوان:]

  • پنجشنبه ۱۲ دی ۹۸

چجوری فیزیک یاد میگیرین؟

* دیروز دو ساعت کامل رو امتحان ریاضی بودم! :)) ینی از ساعت ۱۰ تا ۱۲ !

* اخرین نفری که از جلسه بیرون میومد من بودم و در اون لحظه هیشکیِ هیشکی نبود! ینی حتی تو حیاط مدرسه هم هیشکی نبوود:/

در هر صورت ریاضی بخیر گذشت و مطمئنم که پاس میشه..

* در حال حاضر افتادم رو فیزیک.. ولی همین اول کار به وضوح می‌بینم که چیزی نمیفهمم:/

حل نمونه سوالای نهایی رو از نت گرفتم؛ آقاعه هم خیلی خوب توضیح میده ولی خب نمی‌دونه که من کلا هیچیِ هیچی یادم نیس و باید خیلی کامل‌تر و با جزئیات بیشتر بگه:/ 

و هرچیم به گوگل میگم کع جانا یه ویدیو برام بیار که یه جوری توضیح بده که منم بفهمم، میگع همون قبلی کامل‌ترین ویدیوی موجوده و سایتی بهتر ازونی که اوردم برات، نیس اصن =|

* و فکر می‌کنم که من برم همون فیلمو ده بار ببینم شاید فهمیدم:!

* و راستی اینکع دیروز که رفتم امتحان، موقعیت ها رو سنجیدم و فکر می‌کنم جا دارع برا تقلب و کار نشدنیی نیس :| ولی مشکل اینه که من هیچ کسیو نمیشناسم که امتحان فیزیک داشته باشه همزمان با من و بخواد سر جلسه دست‌ودلبازی کنه و بهم جوابارو برسونه:!

حتی واسه همین امتحان دیروزم، ریاضی سوم فقط من تنها بودم با چهار تا پسر دیگع.. که پسراعم کلا کلاسشون جداعه..

* یه چیز دیگه اینکع حتی پتانسیل اینو دارم که با خودم گوشیمو ببرم سر جلسع! ولی خب مشکله این یکی اینع که خب ببرم که چی:/ بازم کسی نیس که از این طریق بتونم باهاش در ارتباط باشم و جوابارو بهم برسونع:!

* و در حال حاضر نوشتن تقلب و این حرفاهم به دردم نمی‌خوره چون هیچی بلد نیستم و هرچیم بنویسم باز نمیفهمم چیه:/

پ.ن: عاقا من فقط یه نمره‌ی قبولی میخااام بعدشم دیگه هیچ‌جا قرار نیس این فیزیکِ لهنتی بدردم بخوره-_-

  • يكشنبه ۸ دی ۹۸

یخ‌زدگی=)

* دیروز و امروز رو کاملا رو ریاضی بودم :) :))

ینی انقد که این دو روز خوندم، اونم تو این اتاق تنگ و تاریک، والا ظلم در حقمه اگه قبول نشم :/

* انقدم سرده که تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که بعد از پوشش کامل و مناسب، یه گوشه بشینمو همه دفتر کتابامو بریزم جلوم و هیچ تکونی نخورم؛ به جز ورق زدنو نوشتن:)

* یه بارم خواستم تو اتاق اونوری که گرم‌تره درس بخونم، عشق‌جانم اومد و گفت: آجی میشه بری تو اتاق خودت؟ من میخوام اینجا بازی کنم:)

* حقیقتا انقد که نشستم نه دست برام مونده نه پا -_-

توانایی اینکه از جام بلندشم رو ندارم=)

و الان دارم به این فکر میکنم که کاش یکی میومد لامپ اتاقمو روشن میکرد :دی

پ.ن:  این‌  ازون آهنگاییه که تکراری نمیشه💜

  • جمعه ۶ دی ۹۸
بده دستاتو خودم میشم ریشه‌ی تو..
پیشنهادی‌ها